

ترسیدن و خالی کردن میدان عقلانیت نیست؛ ترسوها حق ندارند اسم عقلانیت را بیاورند
توان مدیریتی در برخی بخشهای اقتصادی ضعیف است؛ مدیریتها قوی، فعال و خستهنشو باشد
پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت روز تجلیل از شهیدان و ایثارگران دفاع مقدسکه عصر امروز (پنجشنبه) توسط آقای اوحدی رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران درگلزار شهدای بهشت زهرای تهران قرائت شد، به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
گذشت زمان نتوانسته و هرگز نخواهد توانست یاد ارجمند شهیدان عزیز را از خاطر ملّت ایران بزداید. این لوح درخشان همواره مزیّن به عنوان شهادت و یاد شهیدان خواهد ماند. این ذخیرهی تاریخی همواره به نسلهای ما امید و همّت و جرأت خواهد بخشید تا گامها به سمت هدفهای والا را محکم و استوار بردارند و از دشمنی شیاطین و خناثان عالم نهراسند. جبههی عدل و حق با این توان و آرایش الهی به پیروزیهای بزرگ دست خواهد یافت انشاءالله.
سید علی خامنهای
۳ مهر ۱۳۹۹

«در عاشورا، در حادثهی کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد - که واقعاً پیروز شد - عامل این پیروزی، حضرت زینب بود... این حادثه نشان داد که زن در حاشیهی تاریخ نیست؛ زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد.» ۱۳۸۹/۰۲/۰۱
ناجی تاریخ
مقامِ غیرقابل توصیف
معلّم رفتار اسلامیِ زن
الگوی مردان و زنان بزرگ عالم
عظمت زنانه
نمونه کاملِ زن مسلمان
انتخابهایِ زینب کبری (سلام اللَّه علیها)
با توجه به اینکه عنوان کتاب «مربعهای قرمز» پیشنهاد خودتان بوده است، توضیحی دربارهی انتخاب این عنوان و نوشتن آن بدهید.
مربعهای قرمز در این کتاب برای آقای یکتا یک آرزو بود. ایشان در زمان جنگ یک جاهایی مسئول آمار گردان بودند و دفترچهای داشتند که در آن اسامی اعضای گردان نوشته شده بود. آقای یکتا بعد از هر عملیات آمار میگرفتند و هرکس شهید شده بود، مقابل اسمش یک مربع قرمز نقاشی میکرد. تا اینکه ایشان دیدند عملیات به عملیات یک مربع قرمز دارد نصیب همه میشود، به جز خودشان. این قضیه برای ایشان تبدیل به یک آرزو شد، که ای کاش یک نفر هم جلوی اسم من یک چنین مربع قرمزی نقاشی کند و آرم شهادت من هم این مربع قرمز باشد.
پیشنهاد نوشتن این کتاب از طرف شما بود؟
از طرف آقای یکتا بود. ایشان بعد از رونمایی، کتاب «رسول مولتان» را خوانده بود و گفت قلم شما را پسندیدم، اگر ممکن است به دفترم تشریف بیاورید تا آنجا صحبت کنیم.
هر کسی که کتاب «مربعهای قرمز» را بخواند، متوجه میشود که نویسنده هیچ نقش و اثری درکتاب ندارد. چرا چنین تصمیمی گرفتید؟ و چطور این اتفاق افتاد؟
آقای یکتا یک ادبیات خیلی ویژه و خاصی دارند که منحصربهفرد و مخصوص خودشان است. مخاطب من هم خیلی عادت داشت که همان ادبیات شفاهی را از ایشان بشنود و این یک مقدار کار را سخت میکرد. ببینید ادبیات مکتوب با ادبیات شفاهی خیلی متفاوت است. همین باعث شد که تصمیم بگیرم ردپایی از من نباشد و کاملاً ادبیات آقای یکتا باشد. حتی افعالی که استفاده میشود، افعالی باشد که مخاطب احساس کند خود آقای یکتا دارد این خاطرات را مینویسد. یعنی قلم دست خود آقای یکتاست.
بازنویسی به چه منظور بود؟
بازنویسی هم برای اینکه من کمرنگ باشم، هم با آقای یکتا توافق کرده بودم و خودشان هم جلسهی اوّل گفت نمیخواهم خاطرات شخصی من باشد و میخواهم محوریت این کتاب شهدا باشند. تقریباً از صد شهید در این کتاب اسم برده شده است. البته من از ایشان و از شهدا بهراحتی نگذشتم و سعی کردم دو خط هم که شده به هر شهیدی تعلق بگیرد و بتوانم یک معرفی از آن داشته باشم. احساس میکنم اگر فضای کتاب خیلی لطیف است، فقط بهخاطر همین باشد. من حضور پررنگی از شهدا را در حین کار و در بین سطور این کتاب احساس میکنم.
در مدت تقریباً دو سالی که از انتشار این کتاب گذشته، چه بازخوردهایی از آن شنیده یا دیدهاید؟
هیچ کتابی بدون نقد نیست. نقدهای منطقی و خوبی در مورد این کتاب وجود داشته، ولی اگر مخاطب عام را هم در نظر بگیریم، این جملات را من شنیده و در فضای مجازی دیدهام که میگویند با این کتاب خندیدم و گریه کردم. با این کتاب سه روز زندگی کردم. این کتاب را نتوانستم زمین بگذارم. همین که میگوید من با این کتاب خندیدم و گریه کردم، یعنی من موفق شدم یقهی مخاطبم را بگیرم و نگهش دارم. داستان جنگی با اطلاعات نظامی زیادی که دارد، خودبهخود کار را خشک و خستهکننده میکند، ولی الحمدلله توانستم با محتوایی که این کتاب دارد، خواننده را بهدنبال متن بکشانم.
یکی از نکات آقای یکتا این بود که خیلی از موقعیتهایی که در کتاب هست، هم خوب توصیف شده و هم نویسنده از پس توصیف این فضاها برآمده است. یک مقدار دربارهی این صحبت کنید.
آقای یکتا خیلی برای این کتاب وقت گذاشت. واقعاً سه سال برنامهی اصلیشان را خالی کرد و فقط روی این کتاب وقت گذاشت. بنده را بردند و همه جا را دیدم. تا نقطهی صفر مرزی «بمو» هم من رفتم و دیدم. وقتی آدم یک جا را دیده باشد، کاملاً حسش فرق میکند تا وقتی که از آن شنیده باشد. من به فاو رفتم و از نزدیک کارخانهی نمک را دیدم. خیلی سخت بود.